منم گنجشک مفت سنگ های بر زمین مانده

هراسی کهنه از صیاد های در کمین مانده

.....*

دعایی بی اجابت کنج سقف خانه کز کرده

که بین شک و ایمان جماعت، با یقین مانده

من آن انگور... نه من غوره ای مستی نفهمیده

که با او حسرت دستان گرم خوشه چین مانده

رکاب نقره ی انگشتری که گوشه دکّان

دهانش پر شده از پرسشی که بی نگین مانده

منم آن چادر قاجاری اصلی که از ترسِ

رضاخانی تمام عمر را خانه نشین مانده!

 

 

* این بیت به پیشنهاد استادی حذف شد، شاید بعدن بیتی...

و

چند خطی از نگاه جناب علی محمد مودب درباره این شعر

 

 

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت | 0:6 نویسنده | اسماء سوری |

...                                                         
هیهات! مباد از کسی دل ببری                      
معشوق شدن ز عاشقی سخت تر است         

 

تو گفتی عاشقی اما ببین من چشمِ تَر دارم

من از حالت خبر دارم، من از حالت خبر دارم


دلم میخاد بدونم مادرت چی میکِشه...؟                                                                      

گاهی // تجسم میکنم که مثِّ اون من هم پسر دارم


دلم میخاد بدونم اون شبایی که تو بیخابی

منم همپای تو بیدار، من چی توی سر دارم؟


ببینم غصّه هاتُ آب میشم،                                                                                            

مثّ یه مادر // میگم: یادم میره دردایی رو که تو کمر دارم!


عذابی میکشم وقتی که میبینم...                                                                                    

مثِّ بارای سنگین // به گمونم که برای مادرت من هم ضرر دارم!






+ تاریخ | دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت | 22:48 نویسنده | اسماء سوری |



نیازی به مداد سیاه و ریمل و اینجور اقلام نداری تو، عزیز دلم!


چشم از فیس پوک و اینیستاگرام وهزارتا کوفت وزهر مار اینچنینی بردار

ببین چطور خیلِ غزال ها شیدای چشمهات می شوند!

حیفِ آن چشم ها که سطرهای قرآن را دنبال می کنند نباشد که می دوزی شان به این پتیاره های خوراک آخرالزمان...



+ تاریخ | جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت | 1:35 نویسنده | اسماء سوری


آخر نگفتی چرا پای تیتراژ پایانیِ همه ی فیلم ها گریه می کنی!



راستی... روزت مبارک!





+ تاریخ | شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت | 1:9 نویسنده | اسماء سوری



راست می گفتی تو.


...


دلم حتا برای اُپراتور مدرسان شریف که هر دوهفته دوبار پنج شمبه ها پیام میداد:


" داوطلب گرامی شماره صندلی شما در آزمون فردا..."


تنگ می شود!


راست می گفتی تو، می گفتی: " دلت دل نیست که پل عابر پیاده ست"







+ تاریخ | دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت | 1:12 نویسنده | اسماء سوری


حتمن حالا خاطرت نیست

اما من از همان وقت که پرسیدی: "اسماء! راستی چرا پیراهن هات هیچ کدامشان دکمه ندارند؟" فکری ام.. همین دیروز کلی دکمه خریدم. به یکی یکیِ لباسهام هزار تا دکمه دوختم! بیا ببین

هنوز هم به جامه ام قرار نیامده..



+ تاریخ | یکشنبه هشتم دی 1392ساعت | 0:43 نویسنده | اسماء سوری



مصلحت اندیش ها...

مصلحت اندیش ها...

مصلحت اندیش ها...

زخمی ِ زخمهایی که زدید و می زنید می مانم!




+ تاریخ | شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت | 22:4 نویسنده | اسماء سوری


"سبحان الله عما یصفون"


در سر پر از تلاطم اوراق مقتل است

در انعکاس اشک تبِ " تُلطَمُ الخدود"

یک یک پیمبران همه در جامه سیاه

پیچید صوت ناحیه در عالم وجود


او اولین قصیده بالا بلند بود

حالا به چارپاره شبیه است هیبتش

قرآن دوباره آیه به آیه نزول کرد

در سینه عبای رسول است شوکتش


میگفت زیر لب پسر از دست داده ای:

جسمت علی چه خاطره ی مبهمی شده

شکر خدا که مادرت اینجا نیامده

آوردنت چه مساله ی درهمی شده


نه بیش ازین تصوری از روز حشر نیست!

دنیا چگونه بعد تو..؟ دنیا چرا هنوز..؟

دارد یکی یکی "علی" از دست میرود

دارد علی برای تو ای کربلا هنوز


پیغمبری بدون پسر بین قتل گاه

با هاجری که خون به دو دست دعا گرفت

قربان ذبح اعظم او کل عیدها

ذی الحجه هم برای محرم عزا گرفت..


اُنظر الیَّ


+ تاریخ | یکشنبه دهم آذر 1392ساعت | 10:0 نویسنده | اسماء سوری |


مدینه باز شهر برتری شد

مدینه شهر با زهراتری شد

دوباره حوض کوثر دم گرفته

ک فرزند محمد دختری شد

ب معراجی دگر رفته محمد

امامم صاحب بال و پری شد

... تمام زخم ها سر باز کردند

ک سرگردان کویی خاهری شد

ب اذنت پا ب شهر قم نهادیم

حریمت خانه ی پیغمبری شد

و شهر قم ب یمن هر نگاهت

ببین بانو چ عالم پروری شد

...

دل تنگم اگر مشهد نرفته ست

ب بوی صحن هایت گوهری شد!



پاورقی: من همیشه دیر می کنم!


+ تاریخ | یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت | 22:52 نویسنده | اسماء سوری |


ذغالش حسابی گرفته، اسفند میریزند توی اسفند دان...

اسفند دود کرده اند!

از لای گل های خشک محمدی لباس ها را بیرون می آورند..

مادر ها روسری های سفید دور گیپور دارِ مکه ای شان را سرکرده اند!


"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد.."


باران نمیبارد تا کسی خیس نشود

بغض میبارد!


"سقای حرم سید و سالار نیامد.."


چشم ها ب جای پاها دنبالشان می روند!

چشم ها مثل ماهی های بیقرار در آب دنبال شان می دوند!


"علمدار نیامد علمدار نیامد.."


جوانها قرص ب سینه میکوبند، پیرها اما سینه ی پر دردشان تاب ندارد، آهسته تر :

"حسین.."


شهید آمده اینجا..شهید گمنام.



+ تاریخ | پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت | 23:58 نویسنده | اسماء سوری